از صفحه تا پرده: بررسی داستان It Had to Be Murder (1942) و اقتباس سینمایی آلفرد هیچکاک
ادبیات جنایی و معمایی در دهههای نخست قرن بیستم شاهد نویسندگانی بود که با خلق داستانهایی پرتعلیق و نفسگیر، مسیر این ژانر را دگرگون کردند. یکی از مهمترین این نامها کورنل وولریچ است؛ نویسندهای آمریکایی که بسیاری از آثار خود را با نام مستعار ویلیام آیریش منتشر کرد. وولریچ به دلیل تواناییاش در ترسیم فضای دلهرهآور در بطن زندگی روزمره، لقب «پو در دنیای معاصر» را از آن خود کرده است. یکی از داستانهای کوتاه شاخص او، It Had to Be Murder است که نخستین بار در سال ۱۹۴۲ منتشر شد.
این داستان بهتنهایی جایگاهی ویژه در کارنامۀ وولریچ دارد، اما شهرت جهانیاش بیش از هر چیز به خاطر اقتباس سینمایی آلفرد هیچکاک در فیلم «پنجرهٔ عقبی» (Rear Window, 1954) است؛ فیلمی که امروز یکی از شاهکارهای بیبدیل تاریخ سینما محسوب میشود.
داستان در یک نگاه
It Had to Be Murder ماجرای مردی را روایت میکند که به دلیل شکستگی پا در آپارتمان خود محبوس شده و ناچار است روزهایش را با نگاه از پنجره به زندگی همسایگانش بگذراند. در ابتدا، تماشای عادات روزمرۀ آدمهای روبهرویی تنها نوعی سرگرمی و گذران وقت است. اما وقتی برخی نشانههای مشکوک در رفتار یکی از همسایگان به چشم او میآید، ذهنش به سمت احتمال وقوع یک قتل کشیده میشود.این تغییر تدریجی ـ از کنجکاوی ساده به سوءظن خطرناک ـ هستهی اصلی تعلیق در داستان است. وولریچ استادانه نشان میدهد چگونه نگاه به زندگی دیگران، اگر بیش از اندازه ادامه پیدا کند، میتواند به وسواسی بیمارگونه و حتی تهدیدکننده بدل شود.
تمها و درونمایهها
داستان کوتاه وولریچ نهتنها یک معمای جنایی ساده نیست، بلکه پرسشی بنیادین را مطرح میکند: آیا تماشای زندگی دیگران تنها یک سرگرمی بیخطر است یا ورود به حریمی شخصی و اخلاقاً نادرست؟•کنجکاوی و تماشاگری
قهرمان داستان مثل آینهای است از میل همیشگی انسان به تماشای زندگی دیگران.
•انزوا و بیحرکتی
او به دلیل آسیبدیدگی جسمی در خانهاش محبوس است؛ همین محدودیت فیزیکی باعث میشود جهان او تنها از طریق قاب پنجره معنا پیدا کند.
• ترس در دل روزمرگی
هیچ فضای وهمانگیز یا موقعیت خارقالعادهای وجود ندارد؛ بلکه همان کوچه و آپارتمانهای آشنا بستر رخدادهای دلهرهآور میشوند.
این عناصر، It Had to Be Murder را به اثری شاخص در ادبیات جنایی تبدیل میکنند که فراتر از یک معمای ساده، به پرسشهای اجتماعی و روانشناختی میپردازد.
از داستان تا سینما
آلفرد هیچکاک، استاد تعلیق سینما، در سال ۱۹۵۴ این داستان کوتاه را به فیلمی با عنوان Rear Window تبدیل کرد. برای نگارش سناریو، از نویسندهای با تجربه، جان مایکل هیز، کمک گرفت. هیز داستان وولریچ را گسترش داد، شخصیتهای فرعی تازهای افزود و بهویژه نقش پررنگی برای شخصیت زن خلق کرد.فیلم هیچکاک فراتر از یک اقتباس ساده است؛ او با مهارت خاصش در میزانسن و استفاده از قاب تصویر، تماشاگر را دقیقاً در جایگاه قهرمان داستان قرار داد: کسی که از پشت پنجره شاهد زندگی دیگران است و میان حقیقت و توهم دستوپا میزند. این فیلم در همان سالها موفقیت تجاری و هنری بزرگی به دست آورد و امروز یکی از نمونههای درخشان سینمای تعلیق به شمار میآید.
میراث ادبی و فرهنگی
داستان It Had to Be Murder بهرغم حجم کوتاهش، تأثیری شگرف بر ادبیات و سینما گذاشت. بسیاری از پژوهشگران این اثر را نمونهی بارز سوسپنس در فضای محدود میدانند؛ جایی که یک آپارتمان، چند پنجره و نگاه یک مرد، بستری برای کشف جنایتی بزرگ میشود.از آن زمان تاکنون، بارها در آثار ادبی و سینمایی دیگر به ایدۀ «تماشای همسایهها» و تبدیل کنجکاوی روزمره به دلهرهای مرگبار پرداخته شده است. این موضوع نشان میدهد که وولریچ با داستان خود، نهتنها یک معمای جنایی خلق کرد، بلکه ترسی اجتماعی و روانی را آشکار ساخت که هنوز برای انسان معاصر موضوعیت دارد.
نتیجهگیری
It Had to Be Murder بیش از هشتاد سال پس از انتشار اولیهاش، همچنان خواندنی و الهامبخش است. این داستان به ما یادآوری میکند که هیجان و وحشت لزوماً در مکانهای عجیب و غریب یا موقعیتهای خارقالعاده پدید نمیآیند؛ گاهی کافی است به پنجرهای نگاه کنیم و پردهی عادتهای روزمره کنار رود تا با دنیایی تاریک و ناشناخته روبهرو شویم.به همین دلیل، هم داستان وولریچ و هم اقتباس سینمایی هیچکاک، همچنان در حافظهی جمعی دوستداران ادبیات و سینما زندهاند و مطالعه و تماشای دوبارهشان فرصتی برای بازاندیشی در مرز باریک میان کنجکاوی و خطر فراهم میکند.
منابع:
Goodreads – It Had to Be Murder• Wikipedia – It Had to Be Murder / Rear Window
• Wikipedia – Cornell Woolrich (William Irish)